چه ساده! با گریستن خویش زاده می شویم و چه ساده تر! با گریستن دیگران از دنیا می رویم، و بین این دوسادگی فاصله ایست به نام زندگی
شدم مثل کویر تشنه یی که ابرای سیاه خسته ی باریدنشن
مثل یه آوازی که گوشای بی تفاوت براش نقش دروازه رو دارن
مثل مزه ی تکراری آب واسه سنگای رودخونه !
درست مثل همون کوهی که هر روز دم غروب خورشید و پشتش قایم می کنه
مثل یه پل کهنه که روزی هزار تا عابر بی خبر از روش رد می شن ...
بدبختی ما آدما اینه که عادت کردیم به عادت کردن
و این تنها دلیل بی تفاوتیه
نميخواهم بدانم
كوزهگر از خاك اندامم
چه خواهد ساخت
ولي بسيار مشتاقم
كه از خاك گلويم
سوتكي سازد
دهد آنرا به دست كودكي گستاخ و بازي گوش
كه او هر دم، دمد
صوت خودش در آن
و خواب
عاشقان خفته را
آشفتهتر سازد
بدين سان
بشكند
هر دم
سكوت
مرگبارم را ......
" دكتر علي شريعتي"
پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت در محلات خرج تحصیل خود را بدست میآورد یک روز به شدت دچار تنگدستی شد.
او فقط یک سکه نا قابل در جیب داشت.در حالی که گرسنگی سخت به او فشار میاورد تصمیم
گرفت از خانه بعدی تقاضای غذا کند..با این حال وقتی دختر جوانی در را برویش گشود دستپاچه شد و به جای غذا یک لیوان آب خواست.
دختر جوان احساس کرد که او بسیار گرسنه است.برایش یک لیوان شیر بسیار بزرگ آورد.
پسرک شیر را سر کشیده و آهسته گفت:چقدر باید به شما بپردازم؟
دختر جوان گفت:هیچ. مادرمان به ما یاد داده در قبال کار نیکی که برای دیگران انجام می دهیم چیزی دریافت نکنیم.
پسرک در مقابل گفت:از صمیم قلب از شما تشکر می کنم.پسرک که هاروارد کلی نام داشت پس از ترک خانه نه تنها از نظر جسمی خود را قویتر حس می کرد بلکه ایمانش به خداوند و انسانهای نیکو کار نیز بیشتر شد.
تا پیش از این او آماده شده بود دست از تحصیل بکشد.
سالها بعد..........
زن جوانی به بیماری مهلکی گرفتار شد. پزشکان از درمان وی عاجز شدند.او به شهر بزرگتری منتقل شد. دکترهاروارد کلی برای مشاوره در مورد وضعیت این زن فراخوانده شد.
وقتی او نام شهری که زن جوان از آنجا آمده بود شنید برق عجیبی در چشمانش نمایان شداو بلافاصله بیمار را شناخت.
مصمم به اتاقش بازگشت.و با خود عهد کرد هر چه در توان دارد برای نجات زندگی وی به کار گیرد.
مبارزه آنها بعد از کشمکش طولانی با بیماری به پیروزی رسید.
روز ترخیص بیمار فرا سید.زن با ترس و لرز صورتحساب را گشود . او اطمینان داشت تا پایان عمر باید برای پرداخت صورتحساب کار کند.
نگاهی به صورتحساب انداخت.
جمله ای به چشمش خورد.
همه مخارج با یک لیوان شیر پرداخته شده است.
امضا دکتر هاروارد کلی
زن مات و مبهوت مانده بود. به یاد آنروز افتاد .پسرکی برای یک لیوان آب در خانه را به صدا در آورده بود و او در عوض برایش یک لیوان شیر آورد.
اشک از چشمان زن سرازیر شد. فقط توانست بگویدخدایا شکر.....خدایا شکر که عشق تو در قلبها و دستهای انسانها جریان دارد .
هملت شکسیپیر
پی نوشت : ولی کاش خرد را خُرد نمی کردیم و در پرتو این خرد و استعداد بی پایان خود تغییری نو ایجاد می نمودیم و با اندیشه ای روان و پاک، بدون از هر گونه آشفتگی ذهنی به سوی حقیقت عالم به راه می افتادیم و در این مسیر دگران را نیز رهرو خود می کردیم ، تا به راستی مایه فخر و زیبایی خود و عالم موجودات شویم.
عابدین![]()
تشکر از همه دوستانی که آمدند و ابراز لطف نمودند و جای قلب بزرگ و آسمانی شان در این فضای مجازی به یادگار گذاشتند.
سال جدید سالی نوین و نوید را آغازیدیم، و سال ۸۶ با تمام پیمودنیهایی که پیمودیم و سعی مان در رسیدن بود تا نرسیدن حال اگر نرسیدیم هم جای سرزنش نیست مهم این بود که سعی کردیم.
صیفی را با تمام گرمایش در کنار هم و با همدیگر گرم بودیم وبا گذر از صیف و آمدن پائیز، روح و جانمان در پی آمدن خزان خریف از داغی صیف و رسوب های مانده از داغیش، به واسطه پالایش، خزان کردیم و پذیرای ترنم ترانه باران زمستان شدیم و ابرهای شتاء نیز به متمم پائیز درآمدند و پالایشی دگر آغازیدن گرفت تا در بهاری دگر همراه با نو آوری و شکوفائی آمدن ربیع را به هم مژده دهیم .
![]()
از اینکه در نوشته هایم صنعت شعر و شاعری رعایت نمی شود،بر بنده خرده نگیرید.
چون نه شاعر هستم و نه اینکه رشته ام ادبیاتی بوده،فقط علاقه ام باعث شده که هر از گاهی نوشته ای چه به صورت نثر و یا نظم بنویسم، امید است که شما دوستان هم در این مسیر مرا یار باشید.
بهر حراج محبت آفریده شدیم
بهر رسیدن به افلاک، در خاک دمیده شدیم
وز فهم اسرار ازل، الهی شدیم
وز همرهی کوکبان، آسمانی شدیم
عابدین![]()
![]()
![]()
بدون شرح!!!
تا که رفتیم همه یار شدند خفته ایم و همه بیدار شدند
قدر آیینه بدانیم چو هست نه در آن وقت که اقبال شکست
با سروده جدیدم منتظر نقد و نظر شما عزیزان هستم).
عدالت
دوست دارم که بگویم و بگویم که چه گویم
چه گویم و از کجا گویم
از چه نالم و به چه بالم
که نالیدن روح خسته خواهد و بالیدن روح رفته
در این سرای که ماندنی نماند
چشم دگرتحمل اشک ندارد وگلو تحمل بغض
قطره دگر صبر دریا ندارد و باران تحمل ابر
شروع مي کنم و با تو مي گويم
از سرنوشت آدمهايي که
زنده هستند ولي همان آني که باز شد چشمشان به روشنی ، قلبشان به تاریکی
زندگی به آنها گفت تو زنده مرده ای
مرده اي متحرک با قلبی زنده
تا احساس دهی به آدم های قلب مرده
فقر با تو عجین شد
تا تو شوی معجون درد
روز و شب براي تو يکي ست
روز و شب براي تو معنا ندارد
تو محکومي ؛ محکوم به این زندگی
شاید بعضی گویند نه جبری نیست
حرکتی لازم است
من نیز حق دهم به آنها
تو نیز حق دهی به آنها
ولی با خود گویی
هر حرکتی پا خواهد
آری پای حرکت را از تو گرفته اند
این نا اهلان دنیا پرست
دیگر دستی نیست، احساس ها مرده اند
دلها مرده اند
قلب ها نمي تپند
دست ها گرما ندارند
قلب را تپیدن لازم است تا گرما دهد دست را
آری
در خیابان مرد
در زیر باران مرد
در شهر مسلمانان مرد
بی دوست و یاور مرد
از گرسنگی مرد
در شهری که آسمانخراشش تا طارم اطلس
بی خانمان مرد
در شهری که ضیافتها فراوان
تا سر حد گشنگی ، از گشنگی مرد
در شهر میلیونرها بی پول مرد
آخر چرا
این بی عدالتیها چرا
این ناجوانمردیها چرا
آیا؟
امیدی هست؟!
نوری هست؟!
چراغي هست؟!
آری هست
در آن دورادور سوسو مي زند
اون چراغ نور خداست
ولي ما به دنبال نور نيستيم
چشم ها را بسته ایم
چه شیرین گفت و غمگین با خود شاعر
دي شيخ با چراغ همي گشت گرد شهر
که از ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست
عابدین
دوشنبه 26 آذر ماه 1386
دکتر قیصر امین پور شاعر و ادب پژوه نامدار کشورمان که دوشنبه شب (۷ آبان) به دلیل بیماری دیار فانی را وداع و به دیار باقی شتافت.
خداوند روح همه رفتگان را بیامرزد.
" در ستون تسلیت ها نامی از ما یادگاری"
خسته ام از آرزوها، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی، بال های استعاری
لحظه های كاغذی را روز و شب تكرار كردن
خاطرات بایگانی، زندگی های اداری
آفتاب زرد وغمگین، پله های رو به پایین
سقف های سرد و سنگین، آسمان های اجاری
عصر جدول های خالی، پارك های این حوالی
پرسه های بی خیالی، نیمكت های خماری
رونوشت روزها را روی هم سنجاق كردم:
شنبه های بی پناهی، جمعه های بی قراری
عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها
خاك خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری
روی میز خالی من، صفحه باز حوادث
درستون تسلیت ها، نامی از مایادگاری
زنده یاد قیصر امین پور
Why we are born
Suppose you participate in a competition and they asked you to answer this question: what is the goal of life
What would you write? Buying a luxury house and storing antiques in this house
One million dollar of saving and spend your retirement in Bromaoda ? Improving in Golf. All of us know that the value of life is much more than these things. What ever it is , the value of human is more than a BMW or pair of shoes
But the reality is sometimes all our attentions, is on little things
ادامه مطلب همراه با ترجمه
«مردم! ماه خدا با بركت و رحمت و بخشش گناهان نزديك است؛ ماهي كه نزد خدا برترين شبها و ساعتهاي آن بهترين ساعتهاست؛ ماهي است كه در آن به ميهماني خدا دعوت شده و شما را در اين ماه از كساني قرار داده اند كه شايسته كرامت خدا هستند. نفس كشيدن شما در آن تسبيح و خوابيدنتان در ان عبادت و عمل شما در آن مقبول و دعاي شما در آن مستحبات است. پس با نيتهايي راست، و دلهايي پاك از خدا بخواهيد شما را موفق ره روزه آن، و خواندن كتابش نمايد. بدبخت كسي است كه از آمرزش خدا در اين ماه بزرگ محروم شود.
تصمیم گیری از جمله مهارتهای اساسی زندگی است که متاسفانه در کمتر مدرسه، دبیرستان یا دانشگاهی آنرا آنطور که باید و شاید به ما یاد می دهند. هر چه با هنر و علم تصمیم گیری بیشتر آشنا شده و از آن استفاده کنیم، قطعا کیفیت زندگیمان بهتر شده و حرکت ما در مسیر موفقیت و پیشرفت آسان تر و مطمئن تر خواهد شد. شکی نیست که چنین دانشی کاربردهای فراوان دارد. شاید برخی از مطالبی را که در دوران تحصیل می آموزیم بعد ها فراموش کنیم چرا که به هیچ کارمان نمی آیند و در زندگی ما آنچنان تاثیری ندارند. اما روش تصمیم گیری درست چیزی است که نه تنها در مراحل حساس و سرنوشت ساز زندگی به آن نیاز داریم بلکه در بهبود فعالیت های روزمره و دست زدن به انتخاب های هوشمندانه نیز نقشی تعیین کننده دارد.
اگر فنون تصمیم را به خوبی یاد بگیریم ودر کابرد آن مهارت کافی کسب کنیم آنگاه زمانی که خود را در آستانه انتخاب مهمی می بینیم به جای اینکه به ناچار و از روی ضعف، مسوولیت مهم تصمیم گیری را به دیگری واگذاریم ، خود کنترل آن را در دست گرفته و سعی می کنیم با تکیه بر منطق و احساس خود به آنچه که می خواهیم برسیم. همه ما این تجربه را داشته ایم که بر سر دو راهی یا چند راهی " گیرکرده ایم". در چنین شرایطی سعی کرده ایم با تقلید از شیوه تصمیم گیری دیگران و یا کمک خواستن از آنها به بهترین انتخاب برسیم. علاوه براین همیشه به ما می گویند که باید قبل ازهر کاری خوب فکر کنید و همه جوانب تصمیمتان را در نظر گرفته و مزایا و معایبش را سبک سنگین کنید . ولی خوب فکر کردن و سبک و سنگین کردن گزینه های مختلف حرفهایی کلی و مبهم هستند که کمک چندانی به ما نمی کند. از اینها گذشته کنار آمدن با ترديد و نیاز شدید به خلاقیت و نوآوری از جمله ویژگی های زندگی در دنیای امروز است. بنابر این هر روش یا ابزاری که بتوانیم از طریق آن افق ذهنی خود را گسترش دهیم تا خود را برای مواجهه با چنین شرایط پیچیده ای آماده کنیم ارزش فوق العاده زیادی دارد. به کمک چنین ابزارهای راهگشایی می توانیم دریابیم که چه چیزهایی واقعا برای ما مهم هستند و سپس با تکیه بر این ارزش ها و با آرامش خاطر راه درست را انتخاب کنیم . یکی از نکات مثبت تکیه بر ارزشها و محدود نشدن به گزینه های موجود این است که نگاه غلط و منفعلانه به تصمیم ها و انتخاب های خود را کنار گذاشته و سعی می کنیم با شکار فرصت ها و به شیوه ای سازنده شرایط زندگی خود را هر روز بهتر از دیروز کنیم.
یکی از دوستان عزیز که هم اکنون در آمریکا تحصیل می کند انجمنی (انجمن نو اندیشان) در یکی از استان های جنوبی کشور تشکیل داده که فکر کنم هدف ایشان همین تفکر باشد و در این راستا هم وبلاگی دارند که فعالیت می کنند ( البته این برداشت بنده از این وبلاگ هست، جواب سوال با ایشان؟)
به هر حال آشنا ساختن نسل جوان و آینده ساز کشور با اصول و مبانی تصمیم گیری درست و سازنده وظیفه ای است که بی شک بر عهده نظام آموزشی کشور چه در سطح مدارس و دبیرستانها و چه در سطح دانشگاههاست. پذیرش واستعداد یادگیری نوجوانان و جوانانی که هنوز به روشهای نادرست فکر کردن عادت نکرده اند، فرصتی است که نباید از آن چشم پوشید.در دنیایی که یادگیری مادام العمر نشانگر برتری و سرآمدی کشورهاست این حق نوجوانان و جوانان ایرانی است که فرصت یادگیری روش های درست تصمیم گیری را در اختیار داشته باشند.
بدرود
عابدین
- *********
پی نوشت:
آلیس پرسید:خواهش می کنم بگو از کدام راه باید بروم.
گربه گفت : بستگی به این دارد که کجا می خواهی بروی.
آلیس گفت : خیلی برایم مهم نیست!
گربه گفت : اگر اینطوری است پس خیلی هم فرقی نمی کند که از کدام راه بروی!
آلیس در سرزمین عجایب نوشته لوئیس کارول
بی تفاوتی٬ همدلي، همدردي یا دلسوزي
به نظر من يکي از موضوعات جالب در روانشناسي انسان بحث همدردي، همدلي، دلسوزي و تجارب مشابه است. اصل قضيه به اين صورت است که چگونه و تا چه حد مي توان احساسات يک شخص نوعي را نسبت به رنج، ناراحتي، يا حتي درد کشيدن يک شخص ديگر تحريک کرد. يا چگونه مي توان مطمئن شد که يک ادعاي همدردي دروغين نيست. در ابتدا بهتر است که وضعيت بي تفاوتي Apathy را از بقيه حالت هاي احساسي - عاطفي جدا کرد. اين وضعيت شبيه اين است که يک شخص آگهي ترحيم شخصي غريبه را در روزنامه مي خواند و طبيعتا هيچ احساسي ندارد. اما اگر همين آگهي مربوط به يکي از عزيزان يا دوستاناش باشد طبيعتا انتظار بي تفاوت بودن نسبت به درد و رنج خانواده داغدار محتمل نيست. معمولا در زبان فارسي هر احساسي که فراتر از بي تفاوتي باشد با واژه هايي مانند همدلي، همدردي، و غيره شناخته مي شود. ولي در زبان انگليسي، البته نه در گفت و گو هاي رزومره بلکه در گفتمان تخصصي، يک تمايز مفيد بين دو حالت متعلق به همين دسته احساسات همدردي و همدلي وجود دارد. اولين وضعيت احساس همدردي به اين صورت است که شخص مي فهمد که طرف مقابل چه مي کشد Empathy و به اصطلاح او را درک مي کند، مي تواند خودش را جاي او بگذارد، اما لزوما همان احساس را ندارد و در نتيجه دردي هم نمي کشد. دومين وضعيت احساس همدردي به اين صورت است که علاوه بر درک و فهم درد و رنج طرف مقابل خود نيز همان احساس را به صورت بازتابي تجربه مي کند Sympathy . يعني درد و رنج يک نفر مستقيما به درد و رنج نفر ديگر مي انجامد. مثلا مادري که کودکي سرطاني را بزرگ مي کند شايد چنين نوع همدردي را با کودک خود تجربه کند. وضعيت بي تفاوتي Apathy به دليل اينکه به خودي خود يک فضيلت اخلاقي محسوب نمي شود معمولا نيازي به راستآزمايي ندارد. اما Empathy و Sympathy حداقل براي شخص من نياز به راستآزمايي دارد. يعني اينکه اگر شخصي صرفا بگويد مي فهمم تو چه مي کشي يا تو را درک مي کنم يا احساس يکساني با تو دارم، حرف او را در بست نميپذيرم و باور نمي کنم. به نظرم براي حتي Empathy بايد شرايط يا معيارهايي از قبل تعريف شده وجود داشته باشد. يکي از اين شرايط يا معيارها مي تواند اين باشد که شخصي که چنين ادعايي مي کند حداقل در ۵۰ درصد موارد، گذشته يا تاريخچه زندگي مشابهي با من داشته باشد. به بيان ديگر نداشتن تجربه مشابه يا حتي يک تجربه خفيف تر، در اکثر موارد خود دليلي بر ابطال ادعاي Empathy است. بارزترين نمونهاش اين است که شخصي که در عمرش تجربه زندان را نداشته است هنگام مواجهه با کسي که طعم زندان و همچنين شکنجه شدن را به خوبي چشيده است از احساس همدردي و همدلي و غيره با او حرف بزند. به هر حال تعريف چنين معيارهايي در حذف ادعاهاي دروغين Empathy بسيار مفيد خواهد بود. فقط مي ماند عالي ترين نوع همدردي و همدلي که همان Sympathy است. فکر مي کنم که چنين نوع احساسي بسيار تعريفناپذير و چالشبرانگيز باشد. مثلا آیا Empathy پيش نياز Sympathy است يا نه؟ آيا بدون وجود يک رابطه عاطفي قوي مثلا چيزي در سطح عشق بين دو نفر مي توان ادعاي Sympathy را از طرف يک نفر نسبت به ديگري به عنوان ادعايي راست پذيرفت؟ شخصا معتقدم که جواب سوال اولي به استثناي وضعيتي شبيه مادر و کودک سرطاني بله و جواب سوال دومي به استثناي يک شراکت ۱۰۰ درصدي در تاريخچه زندگي خير است. به بيان ديگر فقط در صورتي که پاي عشق به ميان آيد ديگر نمي توان هيچ تمايزي بين Empathy و Sympathy ايجاد کرد. در واقع عشق به عنوان يک معيار يا شرط کامل و قوي بقيه معيارها و شرايط مرتبط ديگر را خود به خود جبران کرده و پوشش مي دهد.
نظر شما چیه؟![]()
آيا شما از آنكه برخي افراد چگونه با زندگي كنار مي آيـنـد
شگفت زده نميشويد؟ آنها هميشه تيز هوش، خوش رو و
با نشاط هستند و هيچگاه دربرابر مشكلي تسليم نشده
و در هنگام مواجهه با مشكلات استوار مي ايستـنـد. و در
مـقـابـل افـرادي هستـنـد كـه همـواره شـاكي بـوده و گـلـه
مي كنند، از كاه كوه مي سازند و زندگي را بـا اخم و تخم
سـپـري مي كنند. هر كسي به نوبه خود داراي مشكلات،
استرسها و تنشهاي مخصوص به خود مي بـاشـد امـا اگـر
شما بياموزيد كه چگونه با آنها كنار بياييد در پـايان پيروز از
ميدان خارج مي گرديد. بـراي بـرآمدن از پــس مشكلات به
نكات زير توجه كنيد:
1- به خودتان بگوييد كه ميتوانيد از پس آن برآييد: نـه مشـكـل و نـه تـوانايي خود را براي حل آن مشكل دست كم نگيريد. مـمـكن اسـت عـادت كـرده بـاشيـد تا با مشكلات سـطحـي بـرخـورد كـرده و يا آنها را ناديده بگيريد تا زماني كه آنقدر بزرگ مي گـردنـد كـه نميدانيد كه چگونه و از كجا شروع كنيد. بـه خـاطر داشته باشيد كه هيچ مشكلي آنقدر بي اهميت نيست كه آنرا ناديـده بگيريد. بجاي آنكه مشكلات را پنهان كنيد آنها را جدي بگيريد و در صدد حل آنها برآييد.
2- قدرت در دستان خود شما است: شـما قدرت آن را داريد كه مشكلي را حل كنيد و يا به مشكلي دامن بزنيد. اين بـستگي بـه آن دارد كه واكنشتان نسبت به آن مشكل مثبت باشد و يا منفي. واكنش منفي معمولا شامل احساس تهديد و خـطـر نـسـبت به مشكل ميباشد كه يك واكنش زنجيره وار را پديد مي آورد. فرد بـيمناك، احـساس خشم توام با نفرت در خود ميكند. نفرت و خشم تنها مشكل را وخيمتر ميكند. براي مثال: اگـر شما اضافه وزن داشته باشيد از آنكه زياد غذا ميخوريد از خودتان متنفر ميشويد. شـمـا مي بايد مثبت بيانديشيد. خود را دوست بداريد سپس خواهيد ديد كه اراده تغيير شكل ظاهري خود را در خويش خواهيد يافت.
3- از كاه، كوه نسازيد: آيا عادت داريد تا مشكلات را اغراق آميز جلوه دهيد. اگـر شما بيكار هستيد اين بدين مفهوم نيست كه هيچگاه قادر نخواهيد بود شغـلـي بـيابيد. و يا اگـر شـركــتتان از رونق افتاده بدين مفهوم نيست كه به پايان خط رسيده ايد. بـه خـاطـر داشته باشيد كه بسياري از افراد ديگر درشرايط بسيار بدتري نسبت به شما قرار دارند. مشكلات را از منـظر ديـگري مشـاهـده كـرده و از خـود سـوال كـنـيـد بـدتـرين اتـفاقي كه ميتوانست براي شما روي دهد چه چيز ميتوانست باشد؟ آيا ميتوانم آن را حل كنم؟
4- از احتمالات غافل نشويد: هـر مشـكلي راه حـلـي دارد و بـقول معروف پايان شـب سيه سپيد است. اعتقاد داشته باشيد جاي مشكلي كه برايتان پيش آمده ميتوانست مشكلي بس وخيمتر و مصيبت بار تر برايتان رخ دهد كه چنين نشده.
5- متعهد به خود باشيد: اكثر افراد شكست مي خورند نـه بـخاطر آنـكه فــاقد هـوش، فراست، توانايي، فرصت و يا استعداد ميباشند، بلكه به اين علت شكست ميخورند كـه از مشكل خود به عنوان بهترين فرصت ياد نميكنند. (كـه ميتوانند از آنها درس بگيرند و يا آن را به سمت و سوي دلخواه خود سوق دهند) شما قادريد موفق شويد در صورتي كه اشتياق خود را به زندگي از دست ندهيد حتي اگر زندگي تهي و پوچ بنظر آيد.
6- صحبت كنيد - گوش دهيد: بياد داشته باشيد كه كليد حل مشكلات بـيشتر اوقات در دست منبع ديگري غير از خودتان است. هرگاه نياز به كمك داريد قدم پيش بگذاريد و درخواست كمك كنيد. درخواست كمك عمل ناپسندي نمي بـاشد. در حقيقت بيشتر از آنكه ميانديشيد ديگران به كمك شما خواهند شتافت.
7- بيانديشيد، بيانديشيد و باز هم بيانديشيد: از خـود سوال كنيد كـه واقـعـا مـشـكـل شما چيـست؟ آيـا بـيـكاري است و يـا اعتـمـاد بنفس پايين؟ مشكل شما عدم سرمايه كافي ميبـاشد و خستگي و بـي حوصلگي؟ چگونه مي توانيد مشكل خود را حل كنيد؟ بدقت به مشكلات بپردازيد و سپس مرحله به مرحله آن را حل كنيد.
8- منتظر چه چيزي ميباشيد: معجزه هـا بـه خـودي خود روي نـمي دهنـد ايـن شـما هستيد كه بايد آنها را خلق كنيد. اگر مشكلي داريد قدم نخست را پيش گـذاشـته و آن را حـل كنـيـد بجاي آنكه منتظر بمانيد تا مشكل خود به خود حل گردد. آگـاه بـاشـيـد كـه مشكلات با گذشت زمان بدتر و جدي تر ميـگردند. پس اگر حقيقتا خواستار آن ميباشيد تا مشكلتان را حل كنيد قدم پيش بگذاريد و از پس آن برآييد.
9- خود انگيخته باشيد: شمـا تـنـها فردي هستيد كـه قـادر بـه تـحـت تـاثـيـر قـرار دادن افكارتان ميباشيد. افراد تنها ميتوانند شما را راهنمايي كنند ولي عاقبت اين تـنـها شما مي باشيد كه مي توانـيد ايجاد تحول كنيد. بيشتر اوقات اين مشكل نيست كه بايد حل گـردد بـلـكه اتـخـاذ تـصميم حل آن مشكل از سوي شما است كه اهميت دارد كه برخي اوقات افراد شهامت آنرا ندارند.
" مبعث " پیام آور عدالت و کرامت انسانی
آن روز که در غار حرا ندا بر پیامبر (ص)آمد که بخوان ؛ رسالت نبوی با پیام خروج انسان از ظلمات و حرکت به سوی نور اغاز شد .
بعثت پیامبر اکرم (ص)سرآغاز راهی شد تا انسان از شرک ؛ بی عدالتی ؛ تبعیض ؛ جهل و فساد بیرون آمده و به سوی توحید ؛ معنویت ؛ عدالت و کرامت حرکت کند.
مبعث نبوی با نهضت معنوی شروع شد و انقلابی در عالم بشری ایجاد کرد که هنوز دامنه آن ادامه دارد .این تحول روحی ؛ مردم مادی بت پرست را به مبدا آفرینش راهنمایی کرد و از کردار زشت برحذر ساخت و به نیکویی دعوت نمود . پیامبر (ص) پیروان خود را به این منقبت ستود که شما بهترین امت من هستید و می توانید دنیای بشریت را با اجرای قانون متین قرآن به سعادت مطلوب برسانید .
رسول خدا (ص) در روز 27رجب در مکه مکرمه دعوت به خدا را آغاز کرد و سالها بعد در مدینه حکومت اسلامی را تشکیل داد .
حضرت محمد(ص)دین مبین اسلام را به مردمی عرضه کرد که جملگی در آتش جهل می سوختند و دعوت او چنان دلنشین بود که به سرعت دیوارهای جهل و خرافات را فرو ریخت و مردم موج موج به اسلام گرویدند .
رسول خدا در مدینه منشور حکومتی اسلام را پایه ریزی و همه مردم را در اداره حکومت شریک کرد .
حضرت محمد (ص) سالها به صورت پنهانی مردم مکه را به سوی خدا دعوت کرد و آن زمان ندا آمد که
دعوت آشکار کن ؛ دشمنان چنان عرصه را بر او تنگ کردند که به دستور خدا هجرت آغاز کرد . پیامبر گرامی اسلام پس از 13سال توقف در مکه در اثر فشار و اذیت و آزار قریش از طرف خداوند مامورشد
به مدینه هجرت کند ؛ هجرت پیامبر و مسلمانان به مدینه ؛ فصل تازه ای در زندگی
پیغمبر اکرم (ص)و اسلام گشود ؛ همچون کسی که از محیط آلوده و خفقان آور به هوای آزاد و سالم پناه برد .هجرت پیامبر (ص)و مسلمانان از مکه به مدینه برای پی ریزی زندگی اجتماعی اسلام ؛ نخستین گام بلند در پیروزی و گسترش اسلام و جهانی شدن آن بود .مبعث نبی اکرم اسلام در سراسر ایران اسلامی با شکوه خاصی گرامی داشته می شود .
ردای پدر علم جهان

دوست دارید یك نمونه دیگر از ارزشهای ایرانی كه خود ما آنرا نمی شناسیم را برایتان بگویم. لابد تا به حال شما هم دیده اید وقتی یك دانشجو در دانشگاههای خارج می خواهد مدرك دكترای خود را بگیرد، یك لباس بلند مشكی به تن او می كنند و یك كلاه چهارگوش كه از یك گوشه آن یك منگوله آویزان است بر سر او می گذارند و بعد او لوح فارغ التحصیلی را می خواند. به ماها می گویند این لباس و كلاه چیست؟ می گوییم این لباس شیطونك است كه اینها تنشان می كنند! اما به اروپایی یا ژاپنی و یا حتی آمریكایی می گویی این لباس چیست كه شما تن فارغ التحصیلانتان می كنید؟ می گویند ما به احترام «آوی سنت» (پور سینا)پدر علم جهان این لباس را به صورت نمادین می پوشیم. آنها به احترام «آوی سنت» كه همان «ابن سینا»ی ماست كه لباس بلند رداگونه می پوشیده، این لباس را تن دانشمندان خود می كنند. آن كلاه هم نشانه همان دستار است (کمی فانتیزی شده)و منگوله آن نمادی از گوشه دستار خراسانی كه ما ایرانی ها در قدیم از گوشه دستار آویزان می كردیم و به دوش می انداختیم. در اروپا و آمریكا علامت یك آدم برجسته و دانش آموخته را لباس و كلاه ابن سینا می گذارند، ولی ما خودمان نمی دانیم. باورتان می شود؟!
سلام! ديروز در وبگردي هايم، به يک عکس استثنائي و بي نظير برخوردم که مطمئنم ديدنش براي خيلي از شما دوستان تازگي داشته و جذاب خواهد بود.
تا حالا بارها تصوير کعبه (خانه خدا) را ديده ايد و شايد اصلا از نزديک هم کعبه را مشاهده کرده ايد. اما خيلي از ماها تصويري از داخل کعبه را نديده ايم و اصلا بهتره بگم شايد شما هم مثل خودم هيچ تصوري از داخل کعبه در ذهن خود نداشته باشيد.
و اما ديروز تصويري از داخل خانه خدا (کعبه) را پيدا کردم که در زير قرار داده ام. توجه بفرمائيد:

از زبـانم هر قصــه ای را ســـــــــــــاز کرد زندگی را می توا ن با خنــــده آغاز کرد
زندگی را می تــوان با خنده های کودکـــــی در صفای کوچه باغ خاطرات ابراز کرد
زندگی را می تـوان اندر شقایـــق غرق کرد زیــر باران می تــــوان پــــــــرواز کرد
با صداقت می تـوان هر درد را درمـان کرد کینه ها را پشت دیـوار محبـــت راز کرد
می توان پائیز شد در حسرتــــی پژمرده شد یا چو بلبل نغمــــه آرامشی را ســاز کرد
گریـــه ها را می توان با خنده ها تقسیم کرد عقده ها را با سر انگشت رفاقت باز کرد
زندگی همیشه بهار نیست و گاهی ابر خزان بر آن سایه می افکند و دست روزگار با وفاترین دوستیها را از هم جدا می کند، چونان ابری که شتابان آسمان را طی می کند.
روزهای مهربان، کاش می توانستم حصار زمان را بشکنم و خود را به دیروز رسانم و به تو اینک در خاکدان حسرت و حالا من مانده ام و یادی از روزهای رفته.
چند شب پیش اتفاقی برام افتاد ( ابر خزان داشت بهارمون را خزان می کرد) که اگه فرصتی پیش اومد در مورد آن خواهم نوشت.