No Pain No Gain - AbedinTry to do as Best and Try to find a Right way |
||
|
+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 11:5 توسط عابدین
|
آنقدر تاريك و ظلمات بود كه هيچ تصويري در ذهنش حك نمي شد می دانست که نور دلیل تاریکی است دنبال سو سو نوري بود نگران از اين بود که مبادا روي پله هاي زندگي منجمد شود ترس از اينكه مبادا آفتابش غروب كند آنقدر خسته بود كه پاي حركت نداشت هموار در جستجوي خويشتن جستجويي كه فرجامي نداشت و هر آينه كسي ديگر را مي يافت نگرانيش تنها غروب آفتاب بود ديگر نمي توانست ظلماتش را روشني بخشد ديگر دير شده خود را از سقوط نجات دهد ولي نه او غروب را بهانه نمي كند به دنبال نوري از جنس خدا نور سماوات و الارض خداي دهنده بي منت مي گذارد تا رايحه زندگي در هواي آسمانش بپيچد اجازه نمي دهد نردبان زندگي اش يخ ببندد با خود مي گويد باورها را به خاطر داشته باش به خاطر داشته باش كه تنها نيستي نور خدا آنجا خواهد بود تا به خانه راهنمايي ات كند تنها اگر او را باور كني تو را براي هميشه دوست مي دارد پس دستهايت را به سويش آور و او را به قلبت راه بده تا براي هميشه آنجا بماند ..... همه چيز رو به راه خواهد شد همه چيز رو به راه خواهد شد همه چيز عابدین ۱۹ شهریور ۸۸
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 13:40 توسط عابدین
|
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 12:3 توسط عابدین
|
تا حالا شده دلت هواي پرواز كنه به ماوراي تخيلت پر بكشي و در آغوش ابرهاي سفيد بيارمايي آنجایی که همه چیز سفید و روشن است ....... پس پرنده كوچك من پرواز كن از زمان عبور كن ماه و خورشيد مي آيند و مي روند تو به دنبال روشنايي دگر باش رها كن اين دنياي خاكي رها كن اين حزن و اندوه ها پرواز كن تا كه رسي به افلاك پرواز كن اي مهربانتر از خاك آغاز كن راه سفر بربند توشه راه ره دراز است و طولانی سوار بر موجها شو و به ساحل برس همانجايي كه آرامشش جاودانيست قلبت را آزاد كن و لحظه اي درنگ نكن پرواز كن از زمان عبور كن ماه و خورشيد مي آيند و مي روند تو به دنبال روشنايي دگر باش جايي كه ترانه هايش ترنمي دگر دارد ترنمي از جنس باران منتظر من نباش "من" رفتني است خاطره هايت را نيز بگذار و برو پرواز كن پرنده رهايي من تاريكي ها را درنورد روشنايي تو را به ميهمانی می خواند پرواز كن از زمان عبور كن ماه و خورشيد مي آيند و مي روند تو به دنبال روشنايي دگر باش عابدین ۸ تیرماه ۱۳۸۸ جدیدترین قالبهای وبلاگ
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 13:16 توسط عابدین
|
شيوانا استاد معرفت بود و بسياري از مردم عادي، از راه هاي دور و نزديک نزد او مي آمدند تا براي مشکلاتشان راه حل ارايه دهد. روزي مردي نزد شيوانا آمد و گفت :
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 14:3 توسط عابدین
|
در ساحل ایستاده ام و به کشتی بزرگی که مجموعه ای از قدرت و زیبایی است و با سپردن بادبان های سفید خود به نسیم صبحگاهی عازم اقیانوس آبی است ، می نگرم .
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 23:20 توسط عابدین
|
سپاس خداوند عشق
سلام و تشکر از همه دوستانی که آمدند و ابراز لطف نمودند و جای قلب بزرگ و آسمانی شان در این فضای مجازی به یادگار گذاشتند.
واقعیتش سال ۸۷ مشکلات عدیده ای هر از چند ماهی به سراغم می آمد و بعد از کلی حال و احوالپرسی اساسی خداحافظی کرده و بازم از روی لطف و کرمش دلتنگم می شد و دوباره به دیدنم می آمد و دوباره یه حال اساسی دیگه، به هر صورت گذشت و شاکریم به درگاه خداوند مهر و سپهر.
سال جدید سالی نوین و نوید را آغازیدیم، و سال ۸۷ با تمام پیمودنیهایی که پیمودیم و سعی مان در رسیدن بود تا نرسیدن حال اگر نرسیدیم هم جای سرزنش نیست مهم این بود که سعی کردیم.
صیفی را با تمام گرمایش و قطعی برقش در کنار هم و با همدیگر گرم بودیم وبا گذر از صیف و آمدن پائیز، روح و جانمان در پی آمدن خزان خریف از داغی صیف و رسوب های مانده از داغیش، به واسطه پالایش، خزان کردیم و پذیرای ترنم ترانه باران زمستان شدیم و ابرهای شتاء نیز به متمم پائیز درآمدند و پالایشی دگر آغازیدن گرفت تا در بهاری دگر همراه با انساندوستی هر چه بیشتر آمدن ربیع را به هم مژده دهیم . عابدین جدیدترین قالبهای وبلاگ
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 23:26 توسط عابدین
|
من به دنبال منم
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 22:21 توسط عابدین
|
سرها در گریبان است
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 0:54 توسط عابدین
|
ما درون چاهی عمیق در بندیم همه از هم دوری می جوئیم ، خصومت ها جای رفاقت ها گرفته اند محبت ها سالها بلکه قرنها بار سفر بسته اند ما نیز لبریز از بدبینی و خالی از خوشبینی شده ایم به دور خویش می چرخیم و به صورت خود نقاب زده ایم نقابی از تنفر، دروغ،خودخواهی، ناجوانمردی..... امیدی به نجات نداریم کلماتی می آفرینیم تا بفریبیم همدیگر را و با این کلمات، برهان عدم نیاز به همدیگر می آوریم شایسته است قلبمان را حرارت دهیم نا امید نشویم تا گذشت روزگار قلبمان را جلا دهد خشک ذهنی هایمان را از هم بگسلیم!! شاید حیران و سرگردان باشیم؟؟؟ ولی نابینا نیستیم راه را به خوبی می بینیم بیائیم پوست بیاندازیم پوست نفرت ، دشمنی ، خودخواهی و ..... پوستی جدید از عشق و محبت ، مهربانی، خودساختگی..... بیافرینیم حال همدیگر را صدا زنیم عابدین جدیدترین قالبهای وبلاگ
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 19:7 توسط عابدین
|
جدیدترین قالبهای وبلاگ
+ نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 15:15 توسط عابدین
|
کمی متفاوت از دیگر مطالب شاید هر روز نام چند محله تهران را بشنویم بی آنکه بدانیم چرا به این نامها معروف شده اند. با استفاده از منابعی چون کتاب اول و ویکی پدیا و دیگر منابع در وب اطلاعاتی درباره نام برخی محلههای تهران اطلاعاتی گردآوری شده که در ادامه می خوانید.
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 17:5 توسط عابدین
|
یاد دارم در غروبی سرد سرد
می گذشت از کوچه ما دوره گرد داد می زد: کهنه قالی می خریم دسته دوم جنس عالی می خریم کاسه و ظرف سفالی می خریم گر نداری کوزه خالی می خریم اشک در چشمان بابا حلقه بست عاقبت آهی کشید بغضش شکست اول ماه است و نان در سفره نیست ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟ بوی نان تازه هوشش برده بود اتفاقا مادرم هم روزه بود خواهرم بی روسری بیرون دوید گفت آقا سفره خالی می خرید؟؟؟ جدیدترین قالبهای وبلاگ
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 7:35 توسط عابدین
|
گویا به تنهایی لایق ترم
حق من همان تنهایی کهنه ای است که تو گرفتی و گویا حال پس می دهی !؟ شاید بهتر باشد پس بگیرم . نمی دانم ؟!؟ همان تنهایی کهنه که هیچ کس نفهمید ، تو هم نفهمیدی هرگز !!! ناگاه آمدی و حال ... در آسمان من همه خوبند حتی بدها ، و من ، همان من تنها همان بی دیوار . همان من بی سایه دیگر تمام آدمکهای آسمانم را ندیدم . اما گویا دارم از ستاره ام می افتم . انگار باید دوباره من باشم و یک ستاره تنهایی.... ! زندگي چيست؟هدف داشتن وراه هدف پيمودن است، پس ببايد رفتن، پس ببايد پرواز که نجات همه در پرواز است،مشکل کار فقط آغاز است که ما ......... **** و در پایان شعری از حمید مصدق گاه مي انديشم خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد؟ آن زمان كه خبر مرگ مرا از كسي ميشنوي ، روي تو را كاشكي مي ديدم. شانه بالا زدنت را، بي قيد و تكان دادن دستت كه، مهم نيست زياد و تكان دادن سر را كه، عجب ! عاقبت مرد ! افسوس ! كاشكي مي ديدم ! من به خود ميگويم : چه كسي باور كرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاكستر كرد؟
+ نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 10:50 توسط عابدین
|
We spend too recklessly, laugh too little, drive too fast, get too angry too quickly, stay up too late, get up too tired, read too little, watch TV too often, and pray too seldom بدون ملاحظه ایام را می گذرانیم، خیلی کم می خندیم، خیلی تند رانندگی می کنیم، خیلی زود عصبانی می شویم، تا دیر وقت بیدار می مانیم، خیلی خسته از خواب بر می خیزیم، خیلی کم مطالعه می کنیم، اغلب اوقات تلویزیون نگاه می کنیم و خیلی به ندرت دعا می کنیم. We have multiplied our possessions, but reduced our values. We talk too much, love too little and lie too often چندین برابر مایملک داریم اما ارزش هایمان کمتر شده است. خیلی زیاد صحبت می کنیم، به اندازه کافی دوست نمی داریم و خیلی زیاد دروغ می گوییم. We've learned how to make a living, but not a life, we've added years to life, not life to years زندگی ساختن را یاد گرفته ایم، اما نه زندگی کردن را؛ تنها به زندگی سال های عمر را افزوده ایم و نه زندگی را به سال های عمرمان. جدیدترین قالبهای وبلاگ
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 9:5 توسط عابدین
|
هیچ کس اشکی برای ما نریخت هر که با ما بود از ما می گریخت چند روزی هست حالم دیدنیست حال من از این و آن پرسیدنیست گاه بر روی زمین زل می زنم گاه بر حافظ تفائل می زنم حافظ ..... فالم را گرفت یک غزل آمد که حالم را گرفت ما زیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم ...
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 16:37 توسط عابدین
|
چشمانمان را بر گذر قاصدکها باز کنیم که زمان ساز سفر می زند. دست به دست هم دهیم دلهایمان را یکی کنیم بی هیچ پاداشی حراج محبت کنیم باور کنیم که همه ما خاطره ایم دیر یا زود رهگذر قافله ایم. جدیدترین قالبهای وبلاگ
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 15:33 توسط عابدین
|
خداحافظ همین حالا همین حالا که من تنهام خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام خداحافظ کمی غمگین به یاد اون همه تردید به یاد آسمونی که من و از چشم تو می دید اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده است نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده است خداحافظ به شرطی که نبندیم دل به رویا ها بدونی با تو و بی تو همینه رسم این دنیا خداحافظ همین حالا خداحافظ... جدیدترین قالبهای وبلاگ
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 1:0 توسط عابدین
|
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 20:28 توسط عابدین
|
|
| |